NAVAB.ORG NAVAB.ORG
تماس معرفي علمي/فني گوارا خانه
لينكها
گوارا

عامیانه های لای *جديد
خونه علی آقا روی Net
کوچه ی بی دار و درخت
تجربيات يک ايرانی شاغل در Microsoft
خورشيد خانوم
شكّر
جف
قصه های عامه پسند
راهي
خاطرات يك افسر وظيفه
سه نقطه ستان
زهرا
فیلم / سینما

سايت های پر کاربرد
موسيقي
ترانه های فارسی موسيقی ايرانی
----
يه سايت خوب برای گوش دادن به آهنگ هاي قديمي ----
جدید ترین آهنگهای ایرانی وخارجی ودرخواستی شما
----
يک سايت خوب برای گرفتن آهنگ های ترکی و غير ترکی
----
يه سايت خوب برای Download آهنگ های جديد ايرانی
----
‏ToolBox
بهترين سايت برای ارسال کارت تبريک
----
بانک اطلاعات رستورانهای ايران
----
سايت 118
----
جستجوی پزشک
----
Online Dictionary فارسی به انگليسی و انگليسی به فارسی
----
برنامه سينماهاي تهران
----
راهنماي اخذ پذيرش از دانشگاه هاي معتبر دنيا

Photography

Digital Camera Reviews And News
----
A Digital Photography Contest
----
photoSIG
----
Learning about the world through photography
----
Digital Photography - Cameras Buying & Comparing Guide
----
Persia at Photo

چوق الف

آرشيو مطالب قبل
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008

Wednesday, January 02, 2008
ببخشيد شما ثروتمنديد ؟
هوا بدجورى توفانى بود وقتی در را باز کردم، پسر و دختر كوچولویی را دیدم که حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و مندرسى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشيد خانم! شما كاغذ باطله داريد؟»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بياييد تو يک فنجان شيركاكائوى گرم برایتان درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشيد خانم! شما پولداريد؟ »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخر رنگ فنجان و نعلبكى هایتان به هم مى خورد.»
ساعتی بعد آنها درحالى كه كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان نخورد، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد شعله زیر غذا را کم کردم. غذای گرم، سقفى بالاى سر، همسری مهربان، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك به جا مانده از دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

-----
با تشكر از حسن


-----
خيليا ممكنه با همش موافق نباشن، اما نظرم رو ميگم!
هركسي توي اين دنيا بايد درس خودش رو بگيره.. اون فقير.. اون دارا... و اون رنج كشيده... خيليا هستن كه مشكل دارن و كمك نميخوان... ميدونين چرا؟ چون دارن درسشون رو ميگيرن و تمريناشونو حل ميكنن! و هنوز به مرحله اي نرسيدن كه مساله براشون لاينحل به نظر بياد و كمك بخوان...واگه اينطور بشه يعني به انتها رسيدند... بايد كسي كه مورد تقاضا واقع شده كمك كنه و سعي كنه آموزش و آزموني كه سر راهش قرار گرفته رو يادبگيره و خوب از پسش بر بياد و ممكنه اين آموزش و آزمون گاهي خيلي گرون تموم بشه و اينهم بخشي از تلاش براي كماله...

اين Post را Elvis Moris در زمان 1:44 PM ارسال كرده

نظرات ديگران

نظر دهيد وب سايت گوارا

This page is powered by Blogger. Isn't yours?
©تمامي حقوق اين سايت براي مولف محفوظ مي باشد