NAVAB.ORG NAVAB.ORG
تماس معرفي علمي/فني گوارا خانه
لينكها
گوارا

عامیانه های لای *جديد
خونه علی آقا روی Net
کوچه ی بی دار و درخت
تجربيات يک ايرانی شاغل در Microsoft
خورشيد خانوم
شكّر
جف
قصه های عامه پسند
راهي
خاطرات يك افسر وظيفه
سه نقطه ستان
زهرا
فیلم / سینما

سايت های پر کاربرد
موسيقي
ترانه های فارسی موسيقی ايرانی
----
يه سايت خوب برای گوش دادن به آهنگ هاي قديمي ----
جدید ترین آهنگهای ایرانی وخارجی ودرخواستی شما
----
يک سايت خوب برای گرفتن آهنگ های ترکی و غير ترکی
----
يه سايت خوب برای Download آهنگ های جديد ايرانی
----
‏ToolBox
بهترين سايت برای ارسال کارت تبريک
----
بانک اطلاعات رستورانهای ايران
----
سايت 118
----
جستجوی پزشک
----
Online Dictionary فارسی به انگليسی و انگليسی به فارسی
----
برنامه سينماهاي تهران
----
راهنماي اخذ پذيرش از دانشگاه هاي معتبر دنيا

Photography

Digital Camera Reviews And News
----
A Digital Photography Contest
----
photoSIG
----
Learning about the world through photography
----
Digital Photography - Cameras Buying & Comparing Guide
----
Persia at Photo

چوق الف

آرشيو مطالب قبل
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007

Monday, October 31, 2005
قصه 28
پدری موقع مرگ دو تا پسرشو صدا ميکنه و ميگه: من دلم ميخواد شما 2 تا انقد با ايمان باشيد که هيچ عاملی نتونه ايمانتونو سست کنه.
اينو ميگه و ميميره.
بعد از مدتی يکی از 2 برادر تصميم ميگيره بره شهر و تو بازار حجره طلا فروشی باز کنه.
برادری که تو ده مونده بود به خيال اينکه زرق و برق شهر ايمان برادرشو از بين برده، مدام سعی ميکرد مومن تر بودن خودشو به رخ برادر شهريش بکشه به همين دليل يه زنبيلو پر آب کرد و فرستاد شهر تا نشون بده چقد ايمانش محکمه.
چند سال گذشت تا اينکه برادری که تو ده زندگی ميکرد، تصميم گرفت بره شهر و سری به برادرش بزنه.
وارد شهر که شد، سراغ حجره برادرشو گرفت، خيلی زود حجررو پيدا کرد. همه تو بازار برادرشو ميشناختن.
بعد از سلام و احوال پرسی چشمش افتاد به زنبيلی که برای برادرش فرستاده بود.تو حجره آويزون بود و آبش نريخته بود.
بعد از يکی دو ساعت، کاری برای طلا فروش پيش اومد که مجبور شد يه سر بره مسجد و حجررو بسپره دست برادرش.همين که 2 3 تا مشتری وارد حجره شدن آب زنبيل هورری ريخت پايين.
--------------------------------------------
اگه شرايط گناه برات فراهم بود و گناه نکردی مردی آقا بهزاد
اين قصه رو آقا بزرگ خدا بيامرزم واسه بابام گفته بوده

 

اين Post را مریم در زمان 10:21 AM ارسال كرده

نظرات ديگران

علی نوشته

خدا بیامرزتش...
4:46 PM  

نظر دهيد وب سايت گوارا

This page is powered by Blogger. Isn't yours?
©تمامي حقوق اين سايت براي مولف محفوظ مي باشد